|
نویسنده بهروز شجاعی
|
|
۰۹ بهمن ۱۳۸۶ |
|

ساعت5 یک روز سرد زمستانی، زیپ کاپشنم را تا آخر بالا کشیدم، دستهامو توجیبم کردم و آرام آرام قدم می زنم، نگاهم نه به آسمان که بر روزی زمین است، دوباره کلی برف اومده و روی زمین نشسته، یک حس عجیبی تو تمام وجودم پیچیده.
آخ که چقدر دوست دارم تا آخر این شهر دراندشت رو پیاده گز کنم تا این خبر رو هضم یا شاید جزم کنم، چقدر ساکت شدند همه! هیچ صدایی نمی یاد... فقط صورت دکتر و لبهای اون که تکان می خورد و جملاتی که از آن به گوش من می رسید مدام به یادم می آید....نمی دونم این جمله چطور یه هویی به یادم اومد و چقدر متناسب با حال و هوای من:«مرگ برای جوانها شایعه ای دور از واقعیت است.» بعدا بیشتر می نویسم...فعلا باید فکر کنم، فکر کنم به آینده ای که خیلی نزدیکه! |