| درسی که از مهران قاسمی آموختم |
|
| نویسنده بهروز شجاعی | ||
| ۲۵ دي ۱۳۸۶ | ||
![]() محمد رضا یزدان پناه اس ام اس تلخ توقیف هم میهن رو با اس ام اس خبر درگذشت مهران قاسمی جبران کرد و ای کاش هرگز اینچنین جبران نمی کرد من خبر مرگ یک جسم بی جان را که همگی تلاش می کردیم جاندارش کنیم را به او دادم و او خبر مرگ یک جسم با جان که او هم سعی می کرد بی جانی را جاندار کند. نمی دانم چرا در دقایق اول مهران قاسمی را به خاطر نیاوردم و به در ذهن خود به دنبال یک مهران قاسمی میانسال و یا احتمالا کهنسال می گشتم،هر چه عقربه ها جلوتر رفتند من هم او را بیشتر به خاطر آوردم، نوشته هایش را و البته خودش را! از شنیدن خبر رفتنش بسیار ناراحت شدم اما با خواندن کامنت های وبلاگ همسرش قطرات اشک (که این روزها و بعد از سالها تنها به یاد عزیزم هنگامی که در کنارم نیست از چشمانم آرام آرام بیرون می آیند) چشمانم را خیس کرد، و بعد به فکری عمیق فرو رفتم و به مهران حسادت کردم. وبلاگ ها را و سوگ نامه ها را خواندم؛ هرچند که رسم است همگی در فراغ کسی حتی اگر خوب هم نبود ، بگویند آری فلانی خوب بود ، اما مهران قاسمی واقعا خوب بود که اگر خوب نبود اینگونه برایش مویه نمی کردند و اینچنین عمیق برایش نمی نوشتند، شوخی هایش تکیه کلامهایش، رفتارش و دهها چیز دیگر. ![]() استاد نکته ای صنفی را لابلای این مویه ها و سوگ نامه ها پیدا کرده بود و من هم یک انسان را ؛ که اگر چه اکنون نیست اما دوستانش هنوز دوستش دارند برایش می گریند و این دوست داشتن را فریاد می کنند و همسری که هنوز هم عاشق عزیز از دست رفته اش است و به او می گوید:«مهران من! شاید توان رقابت با خورشید خانم را ندارم اما همچنان دوستت دارم. دوستت دارمممممم.» می شود همه دوستت داشته باشند حتی پس از رفتن ،و این درسی است که از مهران قاسمی آموختم.
|
||
| صفحه اصلی |
| جستجوی پیشرفته |